امشب با قلبي خسته ،زخمي ترين شعرم رو به قصه ها سپردم...
امشب صداي عشق رو ،صداي فريادم رو,تا آسمون ها بردم...
امشب فقط نفس مي خوام...
امشب براي قفسم، فقط يه هم قفس مي خوام...
به اين دل توي قفس... فقط نفس بده نفس ...
نفس بده اي مهربون،اي اومده از آسمون...
امشب با قلبي خسته...
تموم واژه ها ي من،راه گلوم روبسته...
قلَم تو دستاي من،قشنگ ترين شعرش رو برای تو نوشته...
تنها گل بهاري، تنها گلی که اينجا،تو باغ سرنوشته…
حال و هواي من تويي... ابر رهاي من تويي...
غريبِ جاده ها منم...سکوت لحظه ها منم...
امشب تو خاطرِ من،حضور خاطرِ تو،تو قلب من,من رو بس...
اگر چه بي تو اينجا، تموم شعراي من،ميشکَنه با هر نفس...
امشب براي عشقت،برای عشق پاکِت،قشنگ ترين شعرم رو, رو برگ گل نوشتم...
خزون چيه؟ کدومه؟ وقتي تو هستي اينجا ،منم توي بهشتم...
امشب،شبم شعر توست...
امشب تو شعر بهار،پاییز بارون زده،نقشِ بهارم رو شُست...
امشب تو شعر شبم...با نفس و با تَبَم ...ميگم براي دنيا، از دلي پاک وتنها...
امشب تو شعرم ميگم،اگر هميشه خوابم...اگر با روياي تو،حباب روي آبم...
تو قلبِ روياي من،فقط,فقط ياد توست...
امشب شبم شعر توست،امشب شبم شعر توست...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Tue 17 Mar 2009 و ساعت
6 PM |
گل من گوهر یکدانه ی قلب من بیا ... جان من,جانان یکدانه ی روح و تن بیا
آسمون شبِ من با نور تو دیگه خاموشی نداره ... قصّه ی شب های با تو با دلم میلِ فراموشی نداره
پر پروازِ پرنده نمی ریزه تو قفس ... باشی بی صدا نمی سوزه دلم نفس نفس
ستاره های شب زده امشب بازم بغض چشمام رو کم دارن ... بازم هراس کوچه ها تورو به یادم می یارن
چشمام که بارونی میشن ... تو عمق خیس دلِ من,ابر ها چه زندونی میشن
گل های باغ آرزو یکی یکی محکوم به این خزون میشن ... کبوترهای عشق من یکی یکی بیا ببین که بی تو نیمه جون میشن
حادثه ی شب های من حیفِ که نا تموم بشه ... طلوعِ خورشیدِ دلم به دست شب حروم بشه
فریادم رو شب نشِنید,چشمام رو خورشید که ندید ... خزون که کوتاه نیومد وقتی گل های باغم رو یکی یکی از شاخه چید
حرمتِ فریاد منو,بغض و سکوتِ شب شکست ... مسافرِ جاده ی من بارِ همیشگی شو بست
قصّه و آهنگِ منو رو آسمون ها بنویس ... بدونِ تو برای من حتی واسه پر کشیدن,نای پریدن دیگه نیست
بیا تا عشقِ نیمه جون مصلوبِ آسمون نشه ... گل های سرخِ آرزوم محکومِ این خزون نشه
بگو.. بگو که سایه ها به جون من امون بدَن ... منم همون که گمشده,بگو تو دشتِ آسمون,کبوتر های عاشقی راه رو به من نشون بدَن

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Fri 14 Nov 2008 و ساعت
6 PM |
تن گر بمیرد باک نیست
تو منزلِ جان منی , منزل جانم خاک نیست
جسمم َرَود جانم َرَود ,روح تنی جان منی
تو در میان قلب من ,بِنشَسته در جان منی
روح منی جان تنی, تو سَروِ ُبستان منی
ذکرِ شبانگاه منی, آخر ایمان منی
در آخر این راه دور آغاز و پایان منی
پیدا شوم من گم شوم, پیدا و پنهان منی
شب زنده دار عاشقم , در هر شبم ماه منی
در جاده های بی عبور, راه منی راه منی
محبوس زندان زمان منم منم, امروز و فردای منی
گمشده ی دریای عشق منم منم, ساحل دریای منی
در عالم بی یاوری, یار منی یار منی
در خواب و در بیداریم رویای بیدار منی رویای بیدار منی

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Sat 9 Aug 2008 و ساعت
1 AM |
شب شد... باز شب شد..
ماه در دلِ آسمان خود نمایی می کند. ستاره ها مثل الماس تو دلِ آسمون می درخشند و باز یه حسّ غریب
منو به سمتِ خودش می کشونه. در انتظارِ پاسخی هستم برای این حس, از واقعیت و شایدهم از خواب های
محال. در این شب تنها تو در کوچه های خیسِ خیالِ من قدم میزنی ... در کوچه پس کوچه های خیالِ من
درختی رو خواهی یافت که همیشه سبزِ ...همیشه سبز. برگ های درختِ من هرگز پائیز رو حس نکردن,
چون باغبانِ خوبی مثلِ تورو داشتن ..چون تو بهار بودی .. تو بهاری... تو بهاری. و تو ای سلطانِ سر زمینِ
پهناورِ دلِ کوچکِ من, در کوچک ترین ذراتِ آرزوهایم تنها خودت را خواهی یافت. من هر شب به امیدِ
دیدارِ تو بیدارم, من شبها تورا ملاقات می کنم و شبها را تنها به یادِ تو دوست دارم ... من سکوتِ شب رو به
خاطرِ شنیدنِ زمزمه های عاشقانه ی تو دوست دارم, و آسمان را ... و آسمان را, این تنها معجزه ی بیدارگرِ
قلبم را, تنها به عشقِ دیدنِ روی ماهِ تو دوست دارم. و در اینجا و در دورترین نقطه ی نا شناخته ی قلبِ
من, تنها تو حضور داری. چطور میشه بی تو زیستن را معنی کرد؟ ... و در این شب .. این رایحه ی نسیمِ
انتظارِ توست که از بوسه زارِ عشقِ تو به میعادگاهِ همیشگیِ قلبِ من سر زده .. و مرا به سوی سجَاده ای از
گل های پاکِ عشقِ تو می کشاند ... و با هزاران دلِ بی دل به یادِ تو باز خواهم گریست ... باز خواهم
گریست ......
پروانه سوخت و شمع مُرد و شب گذشت ... ای وای بر من که قصّه ی دل نا تمام ماند ...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Tue 8 Jul 2008 و ساعت
5 AM |
دل من بی تو کویرِ ... اگه بارونم نشی بی تو می میره ...
من کویرم تویی بارون ... من زمینم تویی اون ابرِ آسمون ...
تو می باری رو تنِ من,واسه رگ هام تو میشی خون ... به تنِ مرده ی من تو باز میدی جون ...
واسه من یه جون پناهی,پاک و ساده بی گناهی ... واسه جاده های بی عبورِ شب..تو یه راهی..تو یه راهی..
تویی اون رویای پاکِ عاشقونه ... تویی اون تنها بهونه واسه هق هقِ شبونه ...
تو حریمِ چشمای تو کبوترها لونه دارن ... تو دلِ پاک و عزیزت غصّه ها پا نمی ذارن ...
تویی اون لذتِ رویا واسه ی این تنِ خسته ... تویی اون مرهمِ احساس واسه ی این دل شکسته ...
توی تنهایی و غربت دلِ من هواتو داره ... تا تو هر لحظه به لحظه باز بگه کَمِت میاره ...
تو نباشی روی شونه ی کدوم دل سرشو آروم بذاره ... بِشکَنه بغض صداشو مثل بارون بباره ...
دستِ سردم انتظارِ تورو داره ... آخه گریه ی شبونه یادتو براش میاره ...
تو می دونی ماهیِ دلم می میره اگه از دریا جدا شه ... اگه تنها بمونه,یه روز بیاد که تنها شه ...
سهمِ من از تو همینِ که تو لحظه هام بسوزم ... واسه ی این دلِ خسته رختِ دلتنگی بدوزم ...
دوست دارم یه روز بیاد اسمِ پاکِتو تو دنیای خدا داد بزنم ... توی هر شهر و دیار عشقِ پنهونی و پاکِمون رو فریاد بزنم ...
دیگه اون روز واسه من تموم میشه قصّه ی تلخ انتظار ... دیگه پاییزی نمی یاد واسه دل بعدِ بهار ...
دیگه من می مونم و تو ... تو فقط, رویای بیدار
دیگه من می مونم و تو ... تو فقط, رویای بیدار

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Fri 20 Jun 2008 و ساعت
9 PM |
هر نفس توی صِدامی
توسکوتِ لحظه هامی
مثل بارون می بارم به هر کَرانه
تا نفس نفس بسوزم واسه تو,تو هر ترانه
تو سکوتِ بی صدایی,تو بیا صدای من باش
تو شبهای بی پناهی,آخرین پناهِ من باش
چشمام رو به تو میدوزم,من به یادِ تو میسوزم
مثل شمعِ نیمه جونم,من به پای تو میسوزم
توی فصلِ بی کسی ها,عطرِ احتیاج من باش
توی اوج بی نیازی,آخرین نیازِ من باش
ای تو پاکی مثل بارون,پاک و زیبا
خواستنت مثل یه خوابِ مثل رویا
ای که عطر تنِ تو ,عطر گلِ اطلسی ها
مثل مرهم می مونی رو زخمِ دلواپسی ها
من اسیرِ شب و رویای تواَم
تشنه ام تشنه ی دریا
آخرین ماهیِ دریایِ تواَم....آخرین ماهیِ دریایِ تواَم

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Sun 25 May 2008 و ساعت
1 AM |
یادته پائیزِ پارسال..یادته برات نوشتم... یادته چی ها نوشتم...؟
گفتم چرا برگها می ریزن... مگه عشقِ موندنه روی درخت رو ندارن...؟
مگه درخت عاشقِ این برگها نیست..؟ مگه تنِ درخت ها بدونِ برگ تنها نیست...؟
یادته... گفتی این آخره خطّ ِ سرنوشته..که خدا به پای هر کسی نوشته...
اما من بازم نوشتم...یادته چی ها نوشتم...؟
تو تابستون واسَت از دریا نوشتم...
من بهت گفتم بیا من اسیرِ موج دریام... تو بیا من بی تو تنهام...
اما تو..تو منو به موج اون دریا سپردی... رفتی اما منو با خودت نبردی...
اما من بازم نوشتم..تا بهار شد واسَت از شکوفه و گلها نوشتم...یادته چی ها نوشتم...؟
هر بهاری واسه من بی تو خزونِه..تو بهارِ من تویی..این رو فقط خدا می دونه...
اما تو..تو شکوفه های عشق رو تو بهارِ من ندیدی...باز چرا چشماتو بَستی,گلهای عشقم رو چیدی...؟
اما این بار تو زمستون واسَت از سرما نوشتم...واسَت از سرمای بی حدّوحساب, واسَت از برفها نوشتم...
این کلامِ آخرم بود...این دیگه قصّه نبود...این تمامِ باورم بود...
گفتم این برفِ زمستون, قصّه ی یه قلبِ خسته ست...قصّه ی قلبی که جز تو رو همه عاشقها بسته ست...
قلبی که تو گفتی سردِ... حالا آشنا به دردِ...
من نگفتم رو زمین عاشق ترینم...من نگفتم واسه تو من بهترینم...
من نگفتم واسه تو ستاره میشم... من نگفتم تک گلِ بهاره میشم...
من فقط گفتم برات یه قلب پاک و ساده دارم... من برات فقط محبّت رو میارم...
تو بهارو توی پائیز... تو تابستون و زمستون...
من بَرام فرقی نداره...وقتی تو نباشی اینجا..توی این چهار فصل دنیا...روزگار بی مروّت چی ها رو برام میاره...
من برام فرقی نداره...دیگه می نویسم این بار..قصّه ی تلخِ انتظار...قصّه ی رویای بیدار...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Thu 3 Apr 2008 و ساعت
6 PM |
در آئینه از راز من با جان و از دلت بگو...گو به کجا رسیده ام؟ جانم بگو.... باز مرا چه می شود؟
تو از حقایقم بگو..از جان و از دلت بگو... با تو موافقم بگو, از دل عاشقم بگو ,از من بگو..از من بگو...
تو از من گو و من از تو...تو از من پرس و من از تو...تو پرسی از من و من از تو می پرسم؟چرا از رازِ دل اینگونه می ترسم؟
من خود به چشم دل دیدم که از آهَم... از آه سردِ من عرش خدا لرزید...
من حال می دانم, این جان چرا از دل...هر لحظه و هر جا از عشق می ترسید...
تا ابد از تو گفتن تنها غرورِ من شد...جاده ی پاک قلبت,واسه به تو رسیدن راه عبورِ من شد...
با تو ترانه گفتم..از دل بی پناهم با هر بهانه گفتم... با تو واژه های من شعرِ دوباره..با تو آسمونِ من پر از ستاره...
با من ,صدای تو از جان من گوید...تنها دلیل عشق اینگونه ماندن نیست..شاید رَویم روزی..اینگونه رفتنها عشق است و نفرت نیست...
کوتاهِ کوتاهِ عمر جدایی مون... همیشه می مونه عشق خدایی مون...
شاید که تقدیر است با هم نباشیم... این گونه عاشق وار از هم جدا شیم...
من با تو می گویم..جانم شنو رازم..معنیِ آوازم..من با صدای تو از جان من گوید..اشک خدا را من روز جدایی ها..آن روز می بینم...من انتقامم را با اشک های دل از عشق می گیرم...
آن روز صدای من بعدِ تو می میرد... بهانه ات را دل یک عمر می گیرد...
حالا شنو جانم,رازم شنو جانم..من از دل و جانم,هر لحظه و هر جا..من با تو می مانم...
حتی اگر روزی از هم جدا مانیم...تنها دلیلش را من عشق میدانم...
من با تو می مانم......من با تو می مانم......

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Fri 14 Mar 2008 و ساعت
5 PM |
بیا تا دلهامون رو از توقفس رها کنیم... بیا تا سیاهی رو از دلِ شب جدا کنیم...
تو سکوتِ دلِ شب بیا تا فریاد بشیم... مثل اون کبوترِ عاشقِ پرواز, بیا آزاد بشیم...
واسه ی آخرِ قصه بیا آغاز بشیم..بیا تا پر بِکِشیم تا آسمونها..واسه اون پرنده های قفسی..بیا تا ما درس پرواز بشیم...
بیا تا گلهای آرزومون رو نچیده پرپر نکنیم...بیا تا جدایی رو بیهوده باور نکنیم...
بیا تا نفس داریم فقط خداخدا کنیم... بیا تا برای هر کی عاشقِ دعا کنیم...
بیا تا سکوت رو با صدای شب صدا کنیم..بیا ما گم بشیم و تو این شبها دلهامون رو پیدا کنیم...
توی قصه ی غروب,بیا ما طلوع بشیم تا دیگه سرما بمیره...زیرِ خاکسترِ سردِ زندگی,شعله ی عشق جون بگیره...
واسه دلداریه دلتنگیامون بیا تا تشنه ی دیدار باشیم...واسه خوابِ خستگیها بیا تا رویای بیدار باشیم...بیا تا رویای بیدار باشیم...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Sat 8 Mar 2008 و ساعت
1 AM |
کی می تونست وقتی که پنجره ها بسته میشن...وقتی که حنجره ها از خوندن ترانه ها خسته میشن...
کی می تونست وقتی شب تو کوچه های دلِ من داد میزد...وقتی آینه ی دلم از زندونش,بی هیچ بهونه دل میکَند...
کی می تونست واسه من باورِ لحظه ها باشه...کی می تونست واسه من معنیِ این شبها باشه...؟
کی می تونست من رو از من بگیره...کی می تونست بگه زنده ست ولی بی عشق بمیره...؟
کی می تونست وقتی قصه,قصه ی شبهای من بی انتها بود...وقتی قصه,قصه ی این روزگار برای من قصه ی گرگ و برّه ها بود...
وقتی تو سکوت شب,مرگ صدا,صدای من بود...کی می تونست توی این همه سکوتِ شب صدای قلب من بشه؟..کی می تونست واسه من روح بشه تن بشه؟...
کی می تونست واسه من فریاد گم شدم باشه...کی می تونست کلیدِ رهاییِ روح من از تنم باشه...؟
کی می تونست تو گَلوم بغضِ بهار رو بشکنه...کی می تونست از تو آسمونِ شب برام ستاره بِکّنه...؟
کی می تونست با من و دلم بیاد تا فصلِ پیوستنِ من...یه بهونه واسه موندَنَم باشه یا واسه دل کندنِ من...؟
کی می تونست از تو کوهِ یخ این دل به شهرِ گلها برسه...از کویرِ سینه ام بگذره و بره به دریا برسه...؟
کی می تونست به من از من و.. من از خودم به من نزدیک و نزدیکتر بشه...کی می تونست واسه من شعله ی زیرِ خودِ خاکستر بشه...؟
کی می تونست واسه من نمازِ عاشقی رو از بَر بخونه...کی می تونست تا ابد واسه همیشه تو دلِ من بمونه...؟
جز تو ای خوب ترین پاک ترین...کی می تونست واسه من آخرِ انتظار باشه...
کی می تونست واسه من حدیث عشق...رویای بیدار بشه...
کی می تونست واسه من حدیث عشق...رویای بیدار بشه...
کی می تونست...؟؟؟

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Fri 29 Feb 2008 و ساعت
6 PM |
تو زندونی,من زندونی...از عشق و از معنی عشق به من بگو چی میدونی...؟
لحظه به لحظه میگذره..بیا تا یادمون نره..من خاطره تو خاطره..کی میتونه از دل ما معنی عشق ببره..؟
همه وجودم آرزو..همه وجودت آرزو...بیا تو هر لحظه بگو, از آرزوهامون بگو...
از آرزوهای مَحال..هر دو تو رویا و خیال..واسه رسیدن بهشون هر دو نداریم پر و بال...
همه وجودت عطر یاس..همه وجودم التماس...من بی قرار تو بی قرار..برای دیدنِ بهار,هر دواسیرِِ انتظار...
من بی نشون..تو بی نشون...واسه دلهای خستمون راهی که نیست جز آسمون...
تو جاده های بی عبور..تو این شبهای سوت و کور...من بی چراغ تو بی چراغ..از واژه های ناب عشق کی میگیره دیگه سراغ...؟
تو غصه دار من غصه دار... اگه هممون غصه دار,به من بگو برای چی میاد بهار...؟
همه وجود من نیاز همه وجود تو نیاز...شب زنده دارِ هم شدیم..شبهای ما شد پر راز...
تو لحظه های بیصدا..تو بیصدا من بیصدا...سکوت ماگفت به خدا..پس چی شد اون همه دعا...؟
تو بی گناه..دلِ منم که بی گناه...بگو کجاست پناهِ قلبِ بی پناه...
از خستگی های مدام,سنگین پلکِ لحظه ها...زخمیه شونه های عشق, از دردِ بی پناهی ها...
دلم رها دلت رها..هر دو رها از من و ما..راضی به حکمتِ خدا..هر دو رها هر دو رها..فقط بگو بریم کجا...؟
من که اسیر تو که اسیر...تو بازیه این سرنوشت ,کی کرده مارو ناگزیر...؟
برای این همه سئوال..من بی جواب تو بی جواب..همه سئوال ها بی جواب..فقط می مونه یه سئوال..تنها سئوالِ با جواب...!
معنیِ زندگی چیه؟........نقشِ حبابِ روی اب........
معنیِ زندگی چیه؟........نقشِ حبابِ روی اب........

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Fri 22 Feb 2008 و ساعت
8 PM |
امشب میخوام دوباره بیای تو رویای من...حس بکنم زنده ام بیای تو فردای من...
امشب به یادِ عشقت دوباره شاعرم من...تو شهر چشمای تو یه عمر مسافرم من...
دلم میخواد که امشب با غم بشم هم اغوش...از یاد این زمونه دیگه بشم فراموش...
امشب من از سکوتم به عشق تو رسیدم...به جز تو و نگاهت دیگه چیزی ندیدم...
هیچکی به جز چشم تو اشک من رو ندیده...صدای گریه هام رو جز تو کسی نشنیده...
میخوام بگم تو دنیا فقط تورو دوست دارم...نمی دونم چرا من همش کمِت میارم...
قصه ی دیدنِت شده حکایتِ بهارِ من...به تو رسیدنم شده حدیث انتظار من...
به یاد تو می لرزه این دلِ بی قرارم...جز از تو و عشق تو خاطره ای ندارم...
فقط تویی مقدس..تویی همون عاشقِ,عشقِ بدون هوس...
با نفس پاک تو غرق ترانه میشم...واسه شمع وجودت خودم پروانه میشم...
تا دنیا دنیا دنیاست تو رازِ من می مونی...تویی که فقط می تونی,غربتِ لحظه هارو از تو چشمام بخونی...
تو عشق پنهون من,تو دردو درمون من...تو راز من می مونی,تو قلب خسته ی من همیشه تو مهمونی...
همه میگن عاشقم..بذار بگن عاشقم...تویی تو عشق پنهون,عشقی که از داشتنش هیچکی نشد پشیمون...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Fri 15 Feb 2008 و ساعت
7 PM |
فقط یه ارزو دارم...فقط ازت یه چیز میخوام...بذار که من خواب بمونم...نذار یه وقت بیدار بشم...
بذار که باورم بشه,میشه تو خوابم تورو دید...میشه طعمِ خوشبختی رو حتی توی خوابم چشید...
میخوام وقتی بیدار بشم که انتظاری نباشه..شبای تاری نباشه...به جز توو چشمای تو دیگه چراغی نباشه...
دیگه نگم بدونِ تو این همه دردو غم دارم...دیگه نگم که همیشه چشماتو من کم میارم...
دلم میخواد خواب بمونم..دیگه واسه همیشه...فقط واسه دیدنِ تو چشمای من وا بشه...
واسه همینه امشب میخوام تا صبح بخونم...خدای آسمونو محرمِ دل بدونم...
هیچ کسی جز خدا از تو خبر نداره...مبخوام بگم که امشب بَرام خبر بیاره...
دلم برات تنگ شده.میخوام بیای کنارم...میخوام تمومِ عشق رو برای تو بیارم...
نمی دونم چرا تو میخوای برات بمیرم...میخوای همش نباشی..تو این شبای تاریک بهونَتو بگیرم...
خودِ تو خوب میدونی وقتی نباشی اینجا گلها همه میمیرن...ستاره های دنیا بی تو ماتم میگیرن...
حالا که نیستی اینجا بذار که من بخوابم...نخواه یه وقت بیدار بشم جاتو خالی ببینم...
بذار فقط اسمِ تو باشه تو حرفای من...بعدِ خدا اسمِ تو باشه قسَم های من...
اگر پرنده ی عشق مونده اسیرِ قفس...اگر تا دیدارِ تو مونده فقط یک نفس...
این نفسِ اخرُ به عشق تو میکشم...طعمِ رسیدن رو من با مرگِ تن می چشم...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Sat 9 Feb 2008 و ساعت
7 PM |
میگن که چرا شعرا همش از انتظاره؟ ... تمومه فصل تو شعرا ,خزون بی بهاره؟...
منم میخوام تو شعرام همش از انتظار بگم...از انتظارِ تلخ و دل های بی قرار بگم...
اونقدر از عاشقی بگم تا همه عاشق بشن...هر چی دشتِ خالیه پر از شقایق بشن...
منم میخوام تو شعرام از قصه ی بهار بگم...از دل های عاشق و معنیِ انتظار بگم...
میخوام بگم هر کی تو انتظاره..گلِ گمشده داره....بدون روی گُلِش..قشنگ ترینِ گلها ..به چشم اون یه خاره..
باصدای بیصدا..لحظه به لحظه هرجا..فقط میگه خدایا..بگو بیاد بهارم..تموم شه انتظارم..
آهای آهای زمونه از من نگیر بهونه...بهونه ی دل من یه عمره بی نشونه...
منم تو انتظارم..منتظره بهارم..منم تو این زمونه..گل گمشده دارم...
بهِم نشونش بدین..بگین کجاست بهارم..آخره انتظارم...
تمومِ لحظه هارو به صاحبش سپردم...فقط واسه یه لحظه ست که تا امروز نَمردَم...
برای اون لحظه که چشمام به چشماش وا شه...تموم این خزونم با دیدنش بهار شه...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Wed 6 Feb 2008 و ساعت
9 PM |
لحظه ی دیدن ِتو چه عاشقونه ست ... منم اون پرنده ای که شونه های مهربونت واسه اون یه آشیونه ست...
اگه قصّه ی دوست داشتن ِما..قصه ی جدائیاست ...اگه لبخنده من و تو..دردِ بی پناهیاست...
اگه قصه,قصه ی دوست داشتن ِما..قصه ی بَرفه با خورشید ... من میگم خدا خودش بِشکنه اون دستی رو که, پَرِ پروازِ من رو چید...
کاش میشد همیشه حرفی بزنیم ... کاش میشد به زَخمامون مرهمِ دردی بزنیم...
تو میگی صدای من واسه چی خسته ست؟..ندیدی یا نشنیدی؟.. قصه ی اون پرنده ای روکه پر داره, ولی دو بال ِ اون شکسته ست...
تو میگی صدای من واسه چی خسته ست؟ ... من میگم اگه نباشی واسه من نمیمونه حتی همین صدای خسته...
من میگم اگه نباشی..تموم ِدرهای امید رو دلم بسته میشن,بسته ی بسته..من میشم همون گل ساقه شکسته...
اگه زندگی برام یه روز خراب بشه خراب ... یا اگه معنی ِ عشق برام سراب بشه سراب...
من تو اون روز بازم بهت میگم دوست دارم ... میدونم وقتی نباشی همیشه کَمِت دارم...
اگه بین ِ دستای ما تا ابد فاصله باشه ... عشقمون زنده می مونه..بعدِ مرگ تو آسمونا..مارو به هم میرسونه...
آره عشق زنده می مونه ... بعدِ مرگ تو آسمونا مارو به هم می رسونه...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Sun 3 Feb 2008 و ساعت
11 PM |
من از تو گِله کردم به ستاره ... که دلم چشماتو هرشب کم میاره...
از تو به خورشیده سوزان گله کردم ... اخه بی تو تن ِمن برف زمستونه و من بی تو چه سردم...
من از تو گله کردم به تموم قطره های پاک بارون ... اخه وقتی تو نباشی من می بارم مثل اون ابر بهارون...
گله کردم..گله کردم ازتو به شمع شب تار ... که چرا تموم نمیشه واسه من دردِ انتظار...
از تو گله کردم به گلا,گلای مریم ... که تویی دوای دردم ,که تویی برام یه مرهم...
من از تو گله کردم به گلا,گل اقاقی ... که چرا تو بی وفا از حال من خبر نداری...
من از تو گله کردم به گلا,گلای پونه ... که دلم می خواد همه چیزرو از اون دِلِت بدونه...
من از تو گله کردم به همه گلای دنیا ... اخه تو خودت همون گلی که بی تو میمونم من تک و تنها...
من از تو گله کردم به همه ادم و عالم ... که دلم می خواد فقط تو پا بذاری توی خیالم...
من از تو گله کردم به خدا,خدای عالم ... اخه تو خودت بگو از عشق تو به کی بنالم... که شدی خیال شب,روًیای روزم...تو بیا ببین دارم تو لحظه هام بی تو میسوزم...
گله های دل من شکایت از زمونه نیست ... می خوام باورت بشه حرفای من بهونه نیست...
من با این شکایتم می خوام بگم دوستت دارم ...تو نباشی توی لحظه های عمرم,لحظه لحظه چشماتو کم میارم...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Thu 31 Jan 2008 و ساعت
5 PM |
ما چو گلای کاغذی از بوی تنهایی پُریم...زیر سکوت سقف شب ثانیه هارومیشماریم....
شب که میشه ستارها تو قاب اینه میشکنن...ازاسمونو ماه شب یکی یکی دل میکنن...
ستارها میشکنند ودوباره باز سحر میشه....از غم دلتنگی ما,چشای خورشید تر میشه...
بازم سحر بازم سحر...بازم میاد چشمای تر...بازم دعا بازم دعا...همش خدا خدا خدا...
میگیم خدا بیا ببین ...ستارهاکه مبشکنند...از اسمون دل میکنند...
بیا ببین عمر گلا که دو روزه...خورشید داره از عشق کی این همه هرروز میسوزه؟...
خدا نذار دست دعا از اسمون جدا بشه....یه کاری کن حرفای ما فقط خدا خدا بشه...
شکسته بغض گل شب...تو گریه های دل شب...همه سکوت میکنن به حرمت صدای شب...
مثل اون مسافری که گم میشه تو شهر ظلمت...بی تو گم شده ترینم توی جاده های غربت...
به صدای هق هقٍ عشق ,تو فقط تو اشنایی...توی این شب گریهء تلخ تو رفیق گریه هایی...
خونه های ارزومون همشون نقشِ رو ابه....عمرمون فقط دو روزه شایدم عمر حبابه...
واسه دلتنگیه ما تو سکوت دل شب..تویی خلوت زلال.....تویی پاییز سکوت..واسه دلداریه دل..تویی بهترین خیال...
از این قفس تا اسمون بدون تو راه رهایی نداریم...با کوله بار انتظار تو جاده های بی عبور چه بی هدف پا میذاریم...
ما اسیر انتظاریم..مثل اون گلای تشنه چشم به راه یه بهاریم....
هممون منتظریم...منتظر یه پرواز..منتظر یه اغاز..واسه تنهایی های ما..تویی همراه, تویی اون معنی اواز...
تویی با ما..تویی با ما..تویی اون نقطهء اغاز..واسه پر کشیدن ما..تویی اون دو بال پرواز...
اره باز سحر شده..بازم این چشمای منتظر ,به عشق تو دوباره تر شده...دوباره سحر شده...

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Tue 29 Jan 2008 و ساعت
7 PM |
بازم مثل همیشه ابر رها,سنگ صبوره من باش....توجاده ی زندگی راه عبور من باش....
تو میدونی دل من زندونییه توقفس....تو میدونی نباشی من میمیرم بی نفس....
ابررهای من ببار,میخوام منم گریه کنم....اشکای بی پناهمو به قلب توهدیه کنم....
ابراسمون قلب من ببار,که گلای تشنه ی کویرقلب من,همه یه عمر که منتظرن..منتظرفصل بهار...
بیافریاد بزنیم...گلای تشنه رودست کم نگیرن....ابرمن ببارتا گلای قشنگه ارزوهیچ وقت نمیرن....
ابرمن بیا ببین دلم اسیرسایه هاست....لب من ساکته اما توی این سکوت بیصدا,همه ی وجود من پراز صداست....
بیا که تو اسمون قلب من مهمونیه میون ما....توی این مهمونی هیچکی نیست ,بجزمنوتووهمون خدا....
میون اشکای دلم تصویری از تو دیدم....تو این سکوت بیصدا,صداتو من شنیدم.....
با دیدنت تو رویا از بی کسی شکستم....چون شعله یی روبه باد, به انتظارنشستم....
اره ببار ابر من که وقت باریدنه....گل قشنگ ارزو بیا ببین شکفته,منتظره چیدنه....
نگاه به بغض من نکن....چشمای من یه عمره که بارونیه....اما میگم ابر رها,تو دلت اسمونیه....
اگه چشمام تا دنیاست چشم تورو نبینه...بازم دعام همینه...خدای اسمونا, هرچی گل قشنگه, از توگلستون عشق برای تو بچینه....
اره ببار ابر من,میخوام منم گریه کنم...اشکای بی پناهمو به قلب توهدیه کنم......

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Sun 27 Jan 2008 و ساعت
11 PM |
از خانه ی دل بیرون میزنم امشب...اما به کجا امشب نه هیچ نمیدانم...
شاید مرا امشب از دل تو میخوانی...شاید مراتنها از دل تو میخواهی...
می جویم امانیستی در هیچ جاامشب...بیهوده میگردم شاید بدنبالت ,در هر کجاامشب....
هرشب صدای تومی امد از هرجا...حتی زبرگی هم ناید صدا امشب....
امشب زپشت ابربیرون نیامد ماه...من ماه را خواهم در چشم تو امشب....
در غربت شبهای من دگرمجال وصل نیست...درخلوتم بعدازتووچشمای تودگرنمی دانم که کیست...
امشب بدنبال توام در کوچه های خاطره...تابازگویم من به تو,بعدازمن وشبهای من ,یادی ازاین شبهاببردرقاب سرد پنجره...
امشب کجاست؟این نم نم باران کجاست تا بشنود اهنگ من....درشهربی پروای عشق بانگی زند برجان من...
ان دم که روح خاطره درقاب قسمت بنگرد....ان دم که تصویر تورا بر قلب وجانم بسپرد...ان لحظه تو شب را نگر...این جان واین دلداده راباخود به ان شبها ببر....
در ان سکوت فاصله هرلحظه اهنگ من است...شعرم زجانم میرسد,اهنگ شب,رنگ من است...
در ان سکوت تا انتهاحرفی بزن... چیزی بگو...از عشق اهنگی بزن...
امشب تورا میجویمت, ازجان ودل میخواهمت...می جویمت, اما تو دیگر نیستی درهیچ جا امشب...بیهوده میگردم شاید بدنبالت ,درهر کجاامشب...
تو ماجرای شعروشب بودی...بی توچگونه سرکنم بی ماجراامشب.......

+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Fri 25 Jan 2008 و ساعت
4 PM |
اي براي آخر قصه سرآغاز ,واسه مرغ پر شکسته بال پرواز ...حنجرم زخمي ترينه واسه خوندن, بي تو
احساسي نمونده واسه آواز...واسه خوندن توي سينه نفسي نيست, توي زندون قفس هم قفسي نيست...
عشق تو ريشه زده رو خاک قلبم ذهن من جز تو، توي فکر هیچ کسي نيست...ز هجوم باد حادثه شکستم ,از
غم و پرسه ي بيهودگي خستم ...رو تنم تن پوشي از غبار رخبت ,ساز ناکوک زمونه توي دستم....همه
آرزومه با تو پر کشيدن ,به سرآغاز دوباره اي رسيدن...روي پوست نازک شيشه اي شب, عکس نوراني
مهتابتو ديدن......
+ نوشته شده توسط مسعود و رویای بیدار در Fri 25 Jan 2008 و ساعت
3 PM |
|
|